خروج از رابطه مسموم با همسر خودشیفته‌

خودشیفته‌ها وقتی در جمع هستند بسیا خردمندانه و فیلسوفانه نسبت به وضعیتِ دیگران ابراز همدلی می‌کنند و نگرانی‌های خودشان را از این بابت ابراز می‌کنند، اما در حقیقت، آن‌ها قادر نیستند که محبتِ گرم و خالصانه‌ای نسبت به دیگران داشته باشند.

روابط با خودشیفته‌ها اغلب مانند داستان پریان آغاز می‌شود، به‌طوری که قربانیِ وابسته اغلب بسیار سریع شیفته نمای فریبنده آن‌ها می‌شود.
خودشیفته‌ها اغلب دلربا، دارای کاریزما و بااعتماد‌به‌نفس بالا هستند؛ بنابراین شریک رابطه خیلی آسان جذب دامِ پرکشش آن‌ها می‌شود.

اما وقتی رفته‌رفته نقاب از چهره آن‌ها برداشته می‌شود و خودِ واقعی‌شان آشکار می‌گردد و ویژگی‌ها شخصیتیِ «یک کودکِ بدخلق و بهانه‌گیر یا یک آزارگر و قلدرِ وحشتناک» ظاهر می‌شود، آن‌وقت یک شریک عاطفی که در بدو امر شما را بمباران عاشقانه کرده بود، تبدیل به شریکی سمی می‌شود.

اختلال شخصیت خودشیفته یک وضعیتِ ذهنی است که فرد مبتلا به آن اهمیتِ بسیار زیادی برای خودش قائل است و نیازمندِ توجه افراطی از سوی دیگران است و هیچ احساس همدلی‌ای نسبت به دیگران ندارند.

روان‌درمانگرِ آمریکایی، مایکل پادرِیگ آکتون، در کتابش با عنوان «یادگیریِ چگونگی ترک رابطه»، می‌گوید فرار از یک خودشیفته می‌تواند از ترک مخدرترین دارو‌ها سخت‌تر باشد.

او می‌گوید افرادی که وابسته جذابیت‌های فرد خوشیفته می‌شوند، اغلب خودشان آسیب‌پذیر هستند و مدام برای حس عشق و توجهی که شریک سمی رابطه‌شان به صورت جعلی به آن‌ها نشان داده است، احساس عطش و گرسنگی دارند.

او در کتابش توضیح می‌دهد که افراد چگونه خودشیفته می‌شوند و چطور می‌توان از نشانه‌های آشکار پی به خودشیفته بودنِ افراد برد و چطور می‌توان از یک رابطه طولانی‌مدت مسموم، بیرون آمد و بهبود پیدا کرد.


ویژگی‌های شخصیتی یک فرد خودشیفته چیست؟
علی‌رغم این فرضیه که می‌گوید خودشیفته‌ها احساس ارزش به خود‌شان عالی است، مایکل آشکار می‌سازد که خودشیفته‌هایی که از اختلال رنج می‌برند، درحقیقت، «به‌صورت مزمن احساس تهی بودن» می‌کنند و از این می‌ترسند که دیگران «متوجه احساس بدبختی آن‌ها که ناشی از احساس تهی بودن است»، بشوند.

او می‌گوید آن‌ها مدام مراقب هر بعدی از ظاهر، رفتار و محیط‌شان هستند که به کامل‌ترین شکل ممکن عرضه شود؛ زیرا تمایل دارند که از این ویژگی‌ها برای اعمالِ «احساس برتریِ خود به دیگران» و اثبات ارزشمندی‌شان استفاده کنند.

مایکل می‌گوید خودشیفته‌ها «بازیگران بی‌نقصی» هستند و یکی از رایج‌ترین نشانه‌های آن‌ها «طوفانِ عاشقانه‌ای است که قربانی بیچاره را در همان بدو امر از پا درمی‌آورد.»

او توضیح می‌دهد، چهره واقعی یک خودشیفته زمانی نمایان می‌شود که او احساس می‌کند در حالِ ازدست‌دادنِ کنترل بر شریک عاطفی و محیطش است و این افراد باور دارند که «کوچک‌ترین نمایشی از نقطه‌ضعف‌های‌شان آن‌ها را در مقابل حمله دیگران آسیب‌پذیر می‌کند.»
مایکل با اشاره به نظریه‌ای که دلروی پاولهاوس و کوین ویلیامز در سال ۲۰۰۲ مطرح کردند، می‌گوید خودشیفته‌ها سه‌گانه شخصیتی‌ای که با عنوان «گروه تاریک» شناخته می‌شود، را نمایش می‌دهند.

او توضیح می‌دهد که ترکیبی از خودشیفتگی، ماکیاولیسم و جامعه‌ستیزی (سایکوپتی) به صورت بیش‌وکم در همه افراد ممکن است مشاهده شود، اما این ویژگی‌ها در افرادی که از اختلال خودشیفتگی رنج می‌برند، بسیار شدید است.
خودشیفتگان از میزانِ درد و رنجی که برای سایرین ایجاد می‌کنند، آگاه هستند، اما همدلی بسیار اندکی نسبت به آن‌ها دارند؛ زیرا فقدانِ هوشِ عاطفی‌شان را به عنوان «نقطه قدرت‌شان در نظر می‌گیرند که باعث می‌شود نسبت به هر فرد دیگری که در اطراف‌شان قرار دارد، احساس برتری کنند.»

چرا افراد خودشیفته می‌شوند؟
درحالیکه هنوز علت مشخصی برای این اختلال شناسایی نشده است، مایکل می‌گوید می‌توان دو دلیل احتمالی را برای این وضعیت برشمرد.

یا شخص از خانواده‌ای می‌آید که نیازها‌یش برطرف نشده و با او با بی‌رحمی رفتار شده است؛ یا تحسین و تمجید‌های فراوانی را تجربه کرده است و به عنوان یک کودک هیچ نظمی در زندگی نداشته است.

مایکل می‌گوید نمی‌توان گفت که خودشیفتگی صرفاً ناشی از ژنتیک یا نحوه فرزندپروری است، زیرا در یک خانواده ممکن است برخی از فرزندان خودشیفته و برخی غیرخودشیفته باشند.

او می‌نویسد: «خودشیفته کودکی است که هرگز بزرگ نشده است. خودشیفته‌ها می‌توانند در خانواده‌هایی پدید بیایند که هیچ توجه عمیقی به فرزندان در آن وجود نداشته است؛ یا در نقطه مقابل در خانواده‌هایی پرورش پیدا کنند که آنقدر توجه به آن‌ها می‌شود که به اصطلاح «لوس» می‌شوند.»

«رشد عاطفی افراد خودشیفته در سنین ۵ تا ۷ سالگی متوقف می‌شود و بخش عینی تعدیل‌کننده مغز آن‌ها که رفتار‌ها و تأثیرات را می‌سنجد، هرگز توسعه پیدا نمی‌کند. این باعث می‌شود که آن‌ها به شدت تنشی و دربیشتر اوقات تهاجمی باشند.»


چه کسانی احتمال دارد که قربانی خودشیفتگان شوند؟
آن‌هایی که در دام روابط سمی گرفتار می‌شوند را با عنوان «هم‌وابسته» می‌شناسند. این اصطلاح زمانی ابداع شد که گروه معتادان کشف کردند که رفتار‌های مضر اغلب توسط والدین یا اعضای خانواده‌شان در آن‌ها فعال شده است.

برای آنکه رابطه با یک خودشیفته شکل بگیرد، هم‌وابستگی یک عنصر ضروری است و روان‌درمانگر‌ها می‌گویند کسانی که دچار خودشیفتگی هستند، استادان پیدا کردنِ این گروه‌های آسیب‌پذیر هستند تا بتوانند بر آن‌ها کنترل اعمال کنند.

او می‌گوید خودشیفتگان شیفته پیدا کردن شریکی هستند تا بدین‌وسیله «با خودِ حقیرشان» تنها نمانند و نیاز شدید خود به برقراری رابطه را به عنوانِ شیفتگی نسبت به شریک زندگی‌شان جا می‌زنند.

هم‌وابسته‌ها اغلب از خانواده‌هایی هستند که مجبور بوده‌اند نیاز‌های والدین خود را برطرف کنند و آن‌ها را به این واسطه خوشحال کنند، که وقتی وارد یک رابطه می‌شوند این رفتار به سمتِ شریک عاطفی‌شان تغییر جهت پیدا می‌کند.

آن‌ها از طرد شدن می‌ترسند و اغلب خودارزشمندی‌شان در بندِ تأیید شدن توسط دیگران است و نیازشان برای خشنود ساختنِ دیگران را با عشق اشتباه می‌گیرند.

چطور می‌توانید تشخیص دهید که در دام یک خودشیفته گرفتار هستید؟
مایکل می‌گوید نخستین نشانه یک رابطه سمی برای یک فرد هم‌وابسته، احساس گیجی است؛ او سردرگم است که چطور فردی مهربان و جذاب که در ابتدا عاشقش شده بود، تااین‌اندازه شخصیتِ متفاوتی را از خود بروز می‌دهد.

مایکل می‌نویسد: «فرد خودشیفته به ندرت آسیب‌شناسی کامل خود را یکباره به شریک زندگی‌اش نشان می‌دهد و اغلب نقص‌های شخصیتی خود را آرام‌آرام نمایان می‌کند.

نشانه هشداردهنده دیگر که این روان‌درمانگر «پاشنه آشیل» خودشیفتگان می‌نامد، نیاز آن‌ها به ستوده‌شدنِ همیشگی است و اینکه با کوچک‌ترین کم‌توجهی برآشفته و خشمگین می‌شوند.

خودخواهی در هنگام برقراری صمیمت جنسی نیز یکی دیگر از هشدارهاست؛ خصوصاً اگر «خشونت و رفتار‌های انحرافی» نشان دهند.
نشانه دیگر آن است که فرد خودشیفته هرگز مسئولیت نمی‌پذیرد. خودشیفتگان اغلب هم با مقصر دانستنِ قربانیان خود و هم‌همزمان با ابراز پیشمانیِ ساختگی با استفاده از عباراتی نظیر اینکه “دوستت دارم و قول می‌دهم که دیگر چنین رفتاری تکرار نشود”، آن‌ها را تحمیق می‌کنند.

روان‌درمانگر‌ها می‌گویند خودِ واقعی خودشیفتگان زمانی شروع به ظهور و خودنمایی می‌کند و زمانی تهدید‌های جسمانی و روانی آن‌ها آغاز می‌شود که قربانی آنچنان در رابطه غرق شده است که خروج از آن معمولاً کار دشواری است.


زندگی با یک خودشیفته
به گفته مایکل، کسانی که با یک خودشیفته زندگی می‌کنند، معمولاً نیاز‌های عاطفی‌شان برطرف نمی‌شود، زیرا شریک زندگی آن‌ها همدلی ندارد و از اینکه همه توجه‌ها به او نباشد عصبانی می‌شود.

مایکل می‌نویسد: «علی‌رغمِ اینکه خودشیفته‌ها وقتی در جمع هستند بسیا خردمندانه و فیلسوفانه نسبت به وضعیتِ دیگران ابراز همدلی می‌کنند و نگرانی‌های خودشان را از این بابت ابراز می‌کنند، اما در حقیقت، آن‌ها قادر نیستند که محبتِ گرم و خالصانه‌ای نسبت به دیگران داشته باشند.»

او می‌گوید بچه‌دار شدن برای خودشیفته‌ها همیشه یک چالش است، زیرا توجه کامل شریک زندگی‌شان دیگر روی آن‌ها نیست و این وقایع اغلب باعث می‌شود که آن‌ها «رنگ واقعی» خودشان را نمایان کنند.

این روان‌درمانگر که سال‌ها با قربانیان خودشیفتگان کار کرده تا به آن‌ها کمک کند از این روابط آزاردهنده خارج شوند، می‌گوید که خودشیفتگان معمولاً آرام آرام شرکای زندگی‌شان را که رابطه طولانی با آن‌ها داشته‌اند، کنار می‌گذارند.

او می‌گوید «عقده جکیل و هیل» که به این معنی است که افرادی که این اختلال را دارند می‌توانند در یک لحظه «بسیار مطبوع جلوه کنند» و در لحظه دیگر، بسیار سرد و دور باشند، باعث می‌شود که شریک عاطفیِ هم‌وابسته روی لبه تیغ راه برود که مبادا خشم آن‌ها را برانگیزد یا آن‌ها را ناراحت کند.

خودشیفتگان در پذیرش جنبه آسیب‌پذیر خود یا قبول مسئولیت افعالِ منفی‌شان بسیار آسیب‌پذیر هستند و اگر از آن‌ها انتقاد شود، اغلب اطرافیان‌شان را به دلیل اثرگذاری بر رفتارشان سرزنش می‌کنند.

مایکل می‌گوید خودشیفتگان در روابط زناشویی اغلب نسبت به شریک زندگی‌شان رابطه «عشق-نفرت» را تجربه می‌کنند و اگر خشمگین شوند اغلب از توهین‌های جنسی علیه شریکِ عاطفی‌شان استفاده می‌کنند.

او می‌گوید که خودشیفتگان اغلب برای به دست گرفتنِ کنترل رابطه از بی‌صداقتی و دروغ استفاده می‌کنند و آنقدر در فریبکاری دیگران استاد هستند و «در انجام چنین کاری ناخودآگاه» عمل می‌کنند که خودشان هم کم‌کم دروغ‌های خودشان را باور می‌کنند.

چطور از یک خودشیفته بهبودی پیدا کنیم؟
مایکل می‌گوید یکی از رایج‌ترین مشکلاتی که قربانیِ خودشیفتگی بعد از خروج از یک رابطه آزاردهنده تجربه می‌کند، آن است که مدام خاطرات عاشقانه روز‌های نخست رابطه را به خاطر می‌آورد و نمی‌خواهد قبول کند که آن خاطرات شاد واقعیتِ رابطه آن‌ها نبوده است.

«آن‌ها نمی‌خواهند بپذیرند که ۶ ماه یا ۱ سال نخستی که یک‌دل‌نه‌صد‌دل عاشق شدند و روی ابر‌ها راه می‌رفتند، هیچ معنایی نداشته است. آن‌ها احساس می‌کردند که واقعاً در یک رابطه عاشقانه هستند، درحالیکه، آن‌ها در واقع قربانیِ به‌قلاب‌افتاده بوده‌اند. هر زمانی که به نظر می‌رسد چیزی برای آنکه واقعیت داشته باشد، زیادی خوب و عالی است، متأسفانه باید نگران شد.»

مایکل می‌گوید: «سال‌ها هم در بخشِ توانبخشیِ معتادان به مواد مخدر کار کرده‌ام و هم به کسانی که در رابطه مسموم بوده‌اند، کمک کرده‌ام تا خود را بازیابی کنند؛ با جرئت می‌گویم که جدا کردنِ یک فرد هم‌وابسته از یک رابطه مسموم، ۱۰‌برابر سخت‌تر از جدا کردنِ یک معتاد از مواد مخدر است.»


۶ مرحله برای خروج قربانی از رابطه مسموم با یک خودشیفته
مایکل از ۶‌مرحله نام می‌برد که قربانی نیاز دارد برای خروج از یک رابطه مسموم با یک خودشیفته آن‌ها را طی کند.

مرحله اول، مرحله پیشاتفکر، و زمانیست که قربانی مایل نیست که تغییر بکند و تشخیص هر رفتار مخربی که شریک زندگی‌اش انجام می‌دهد، «اغلب ناخودآگاه» رخ می‌دهد.

در این مرحله، قربانی باور دارد که نکات مثبت رابطه او به منفی‌های رابطه‌اش می‌چربد.

مرحله بعدی، مرحله تفکر است که قربانی تمایل دارد که خودش را از رابطه «اعتیادواری» که به شریک زندگی‌اش دارد، خارج کند.

در این مرحله هم هنوز ممکن است که اشتیاق کمی به جدایی باشد و فرد همچنان به شریک زندگی‌اش وابسته باشد. ممکن است که قربانی اعتمادبه‌نفس پایینی داشته باشد و برای آنکه بتواند به مرحله بعدی حرکت کند باید قانع شود که نقاط منفی رابطه او از نقاط مثبتش بیشتر است.

مرحله آمادگی زمانی است که قربانی تشخیص می‌دهد که نیاز دارد فعالانه رابطه را تغییر دهد و شروع به سبک و سنگین کردنِ گزینه‌هایش می‌کند و معمولاً در این مرحله مشورت با یک شخص سوم که روان‌درمانگر است، آغاز می‌شود.

مرحله چهارم، مرحله تغییر است. در این مرحله تغییر فعالانه رخ می‌دهد و قربانی متوجه رفتار خود می‌شود و می‌پذیرد که چرا نیاز داشته که با یک خودشیفته وارد رابطه شود.

قربانی ممکن است که در این مرحله تا ۶ ماه باقی بماند تا آماده رفتن به مرحله بعدی که مرحله «حفظ و نگهداری» است، بشود. در این مرحله، فرد پیشرفت زیادی کرده است و خودآگاهی او بیشتر شده و عادت‌های مثبت تازه‌ای در خودش ایجاد کرده است، اما هنوز به‌طور کامل از «اعتیاد» به شریک عاطفی خلاص نشده است.

مرحله آخر، مرحله پایان‌دادن به رابطه است که زمانی رخ می‌دهد که فرد خودانگاره خودش را دوباره خلق کرده و دیگر خودش را بر اساس اینکه دیگران چه حسی نسبت به او دارند، ارزیابی نمی‌کند.

ارتباط «بیش فعالی» و «زوال عقل» در بین نسل ها

نتایج یک مطالعه بزرگ ارتباط بین اختلال بیش فعالی و زوال عقل را در بین چندین نسل نشان داده است.

نتایج مطالعه محققان مؤسسه کارولینسکا سوئد نشان می‌دهد که والدین و پدربزرگ و مادربزرگ‌های افراد مبتلا به اختلال بیش فعالی بیش از کسانی که دارای فرزندان و نوه‌های بدون این اختلال هستند در معرض خطر زوال عقل قرار دارند.

«لی ژانگ»، سرپرست تیم تحقیق، در این باره می‌گوید: «یافته ها نشان می‌دهد که ارتباط ژنتیکی یا محیطی مشترکی در رابطه بین اختلال بیش فعالی و زوال عقل وجود دارد.

در حال حاضر ما نیاز به مطالعات بیشتری برای درک مکانیسم‌های زمینه‌ای داریم.»

اختلال بیش فعالی یک اختلال عصبی-رشدی است که با بی توجهی، تکانشگری و بیش فعالی مشخص می‌شود.

طبق برآوردها، ۳ درصد از بزرگسالان در سراسر جهان به این اختلال مبتلا هستند.

در این مطالعه بیش از دو میلیون نفر که بین سالهای ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۱ در سوئد متولد شده بودند مورد بررسی قرار گرفتند.

حدود ۳.۲ درصد آنها مبتلا به اختلال بیش فعالی بودند.

با استفاده از داده‌های ثبت ملی، محققان این افراد را با بیش از پنج میلیون خویشاوند بیولوژیکی شأن از جمله والدین، پدربزرگ و مادربزرگ و عموها و عمه‌ها مرتبط کردند و بررسی کردند که این اقوام تا چه حد دچار زوال عقل شده اند.

محققان دریافتند والدین افرادی که مبتلا به اختلال بیش فعالی هستند ۳۴ درصد بیشتر از والدین افرادی که بیش فعالی ندارند، دچار زوال عقل می‌شوند.

خطر ابتلاء به آلزایمر، شایع‌ترین نوع زوال عقل، در والدین افراد مبتلا به اختلال بیش فعالی، ۵۵ درصد بیشتر بود.

همچنین افراد مبتلا به اختلال بیش فعالی، بیشتر احتمال دارد که والدین شأن با زوال عقل زودرس مواجه شوند.

این ارتباط برای خویشاوندان درجه دوم افراد مبتلا به اختلال بیش فعالی، یعنی پدربزرگ و مادربزرگ و عموها و عمه‌ها کمتر بود.

به عنوان مثال، پدربزرگ و مادربزرگ‌های افراد مبتلا به این اختلال در مقایسه با پدربزرگ و مادربزرگ‌های افراد فاقد این اختلال، ۱۰ درصد بیشتر دچار زوال عقل می‌شوند.

فرضیه محققان این است که احتمالاً گونه‌های ژنتیکی کشف نشده‌ای وجود دارد که در هر دو ویژگی نقش دارد.

مزاحم بازی کردن کودکان نشوید

یک روانشاس گفت: تمام زندگی کودک در بازی خلاصه می‌شود و رشد جسمی،اجتماعی ، روانی و شهامت ورود به محیط اطراف و اجتماع را برای او به ارمغان می‌آورد.

به گزارش میگنا دکتر«معصومه صیدیوسفی» در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: بازی یکی از مهم‌ترین نیازهای کودکان است و برای یک کودک بسیار مهم‌تر و با ارزش‌تر چیزی است که اطرافیان خصوصا خانواده به آن نگاه می‌کنند. از نظر کودک تمام زندگی‌اش در یک بازی خلاصه می‌شود و بازی کردن کودکان تاثیرات بسیاری در رشد جسمی، اجتماعی و روانی کودک دارد و در واقع کودک با بازی کردن می‌تواند وارد اجتماع شود و شهامت ورود به محیط اطراف خود و اجتماع را پیدا می‌کند.

مدرس دانشگاه‌های ایلام با بیان اینکه کودکان در بازی با اصول و مقررات آشنا می‌شوند و همکاری،همیاری و مشارکت کردن را در بازی می‌آموزند، ادامه داد: تقویت حواس چندگانه و تقویت تخیل و خلاقیت ،ارتقاء مهارت‌های اجتماعی و تخلیه هیجانات خود و افزایش شادی و نشاط آن‌ها از دیگر فواید بازی‌های کودکان است.

صیدیوسفی با تاکید بر اینکه نقش بازی در تمام جنبه‌های زندگی یک کودک به خوبی مشخص است، تصریح کرد: کودکی دوره‌ای پر از هیجان است و اگر این هیجان به کار گرفته نشود و به درستی تخلیه نشود،اثرات منفی روی کودک خواهد داشت.

وی با اشاره به وظایف والدین در قبال بازی‌های کودکان، گفت: وقتی کودک با دیگران در حال بازی است روابط اجتماعی او تقویت می‌شود و به نوعی آزمون و خطا را می‌آموزد،که متاسفانه گاهی والدین به دلیل حساسیت‌ها و دلسوزی‌های بی‌دلیل،جلوی این تجربه کردن را می‌گیرند.

این روانشناس تصریح کرد: با توجه به اینکه والدین باید به کودک حق انتخاب نوع بازی را بدهند، به طوری که کودک باید انتخاب کند که چه بازی انجام بدهد از این رو باید کودک را هنگام بازی کردن محدود نکنیم و به او امر و نهی نکنیم و او را رها بگذاریم تا به صورت آزمون و خطا با دنیای خودش آشنا شود،دنیایی که در آینده لاجرم وارد آن خواهد شد.

وی گفت: این نکته را فراموش نکنیم که کودکان چیزهایی را در بازی می‌آموزند که با امر و نهی و آموزش خیلی نمی‌توانیم آن‌ها را به کودک بیاموزیم.

صیدیوسفی در ادامه بازی‌های کودکان را به سه دسته بازی فردی،بازی موازی و بازی اجتماعی تقسیم کرد و ادامه داد: بازی فردی تا قبل از دوسالگی رخ می‌دهد و بچه‌ها در آن تنها با خود بازی می‌کنند مثلا ممکن است با دست خود یا یک اسباب بازی با خود بازی کنند و حتی ممکن است ساعت‌ها طول بکشد.

وی با توجه به اینکه کودکان در بازی فردی بیش‌تر به دنبال اکتشاف است،گفت: در بازی موازی که در سن ۲تا۳سالگی رخ می‌دهد بازی ممکن است میان دو کودک رخ بدهد اما کودکان در این نوع بازی با هم بازی نمی‌کنند بلکه کنار هم بازی می‌کنند.

این روانشناس ادامه داد: در بازی اجتماعی که بعد از ۳سالگی رخ می‌دهد کودک با همسالان خود بازی می‌کند و در این نوع بازی کودک با افراد دیگر در تعامل است و بازی‌های دسته جمعی و مشارکتی را انجام می‌دهد و با مفاهیمی مثل رعایت نوبت و برد و باخت آشنا می‌شود.

تزریق دز اول واکسن کرونا سلامت روانی را افزایش می دهد

نتیجه یک مطالعه نشان می دهد که تزریق دز اول واکسن کرونا موجب کاهش ۴ درصد افسردگی خفیف و ۱۵ درصد از خطر افسردگی شدید در بزرگسالان شده است.

این مطالعه که هفته جاری در مجله PLOS ONE منتشر شده است، نشان می دهد بزرگسالان آمریکایی که از دسامبر ۲۰۲۰ تا مارس ۲۰۲۱ واکسن کرونا دریافت کرده اند چهار درصد از افسردگی خفیف خود و ۱۵ درصد از خطر افسردگی شدید خود کاسته اند.

فرانسیسکو پرز آرس، اقتصاددان مستقر در واشنگتن دی سی و مرکز تحقیقات اقتصادی و اجتماعی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و محقق ارشد این مطالعه گفت: افرادی که واکسینه شده اند با کاهش ناراحتی های روحی روبرو شده اند و این موضوع نشان می دهد که کاهش خطرات سلامتی به کاهش استرس تبدیل می شود.

پرز آرس و همکارانش در این مطالعه از بیش از هشت هزار بزرگسال در آمریکا نظرسنجی کردند. در این نظرسنجی از شرکت کنندگان در مورد تزریق واکسن کرونا سوال و از آنها خواسته شد که یک پرسشنامه چهار نکته ای را به منظور بررسی سریع سطح اضطراب و افسردگی آنها  تکمیل کنند.

محققان متوجه شدند افرادی که تا ماه مارس واکسینه نشده اند نسبت به افرادی که در اولین موج های توزیع واکسن کرونا، واکسن خود را تزریق کرده اند، دارای سطوح بالاتری از اضطراب و افسردگی هستند.

در واقع افرادی که واکسینه نشده بودند بیشتر مضطرب می شدند و افرادی که حداقل یک دز واکسن کرونا را دریافت کرده بودند، احساس تسکین بیشتری می کردند.

با این حال، این موضوع حائز اهمیت است که تسکین ناشی از تزریق واکسن کرونا در این مطالعه در میان افرادی مشاهده شده است که بیشتر در معرض خطر ابتلا به کووید-۱۹،   ابتلا به نوع شدید این بیماری و یا مرگ ناشی از ابتلا به کووید قرار داشتند.

پرز آرس گفت، در این نظر سنجی ما افرادی را مورد مطالعه قرار دادیم که قبل از پایان ماه مارس واکسینه شده بودند، این افراد شامل افرادی می شدند که تمایل بیشتری برای دریافت واکسن داشتند و یا افرادی بودند که خطرات بیشتری متوجه آنها بود.

دکتر «لودمیلا دی فاریا»، رئیس کمیته سلامت روان زنان انجمن روانپزشکی آمریکا گفت: افراد مسن، کادر درمان و متخصصان مراقبت های بهداشتی در این مدت واکسینه شده اند.

با این وجود پرز آرس افزود: با این حال اکنون این احتمال وجود دارد که افرادی که با واکسیناسیون خود تسکین اولیه پیدا کرده اند، با توجه به افزایش نوع دلتا، نگران تر شده باشند.

ویروس کرونا موسوم به «کووید-۱۹» اواسط ماه دسامبر ۲۰۱۹ (۲۴ آذر ۱۳۹۸) در شهر ووهان واقع در مرکز چین گزارش شد و سازمان جهانی بهداشت ۲۱ اسفند ۹۸ همه گیری جهانی این ویروس را اعلام کرد.

جهش ویروس کرونا در انگلیس، بزریل، هند و آفریقا که موجب افزایش سرایت، بیماری‌زایی و مرگ و میر آن شده، نگرانی‌های جدیدی را در جهان به وجود آورده است.

چرا «سلامت روان» نه اولویت مردم است نه مسئولان؟

اخباری که این روزها درباره وضعیت نامساعد شاخص‌های روانی جامعه منتشر می‌شود، هر روز بیشتر از گذشته ضرورت بررسی دقیق علل و عوامل آن را برجسته می‌کند.

ایرناپلاس در سلسله یادداشت‌ها و گزارش‌هایی، بررسی علل، عوامل، ریشه‌ها، زمینه‌ها، متغیرها و نیز راهکارهای معضلات حوزه بهداشت روان را آغاز کرده است.

اجازه دهید موضوع را با یک ضرب‌المثل رایج در فرهنگ‌مان آغاز کنیم؛ با این یادآوری که «در مثل مناقشه نیست»؛ همه ما بارها شنیده‌ایم که «عقل سالم در بدن سالم» است. در اینجا منظور از عقل سالم، عمدتا رفتارها و طرز فکرها و تصمیم‌های عاقلانه و بهنجار است که در زندگی و کنش‌های فردی و جمعی بروز می‌کند.

در واقع این نگاه، هر عقل سالمی را در یک بدن یا «جسم» سالم متصور است و به وضوح از جنبه‌های ذهنی، فکری و روانی سلامت غافل است؛ در ادامه خواهیم گفت این نگاه فیزیکی، در ذهن برخی متولیان هم حاکم است.

در فرهنگ عامیانه نیز، انتساب صفت «روانی» به افراد بیشتر در کاربرهای توهین‌آمیز و تحقیرکننده مطرح است تا صفتی که توصیف‌کننده مشکلات روان به معنای درست علمی آن باشد. همینطور است ننگ و عاری که هنوز هم در نگاه بسیاری از مردم در مورد داروهای روانپزشکی و یا مراجعه به روانشناس وجود دارد.

اگر سرانه درمان روان‌شناسی مردم را بسنجیم، به جرات می‌توان ادعا کرد بخش بسیار بزرگی از مردم هیج هزینه‌ای در سبد بهداشتی خود برای مشاوره و روان‌درمانی، اختصاص نمی‌دهند و اساسا حل مشکلات با تکنیک‌های غیردارویی روان‌شناختی و مشاوره را یا به رسمیت نمی‌شناسند یا پرداخت ویزیت را جز برای پزشک برنمی‌تابند.

نگاه منفی به جنبه‌های کاربردی درمان روان‌شناختی، اگرچه در جوامع دیگر هم تا حدودی حاکمیت دارد اما در ایران به‌اندازه‌ای شایع است که در میان صدها خدمت بیمه‌ای پایه و تکمیلی، حتی یک مورد بیمه خدمات روان‌شناسی (نه روانپزشکی) وجود ندارد و متقاضیان ناگزیرند همه هزینه‌ها را از جیب خود بپردازند؛ در واقع تنها بعد از کلی توصیه و خواهش و جبر شرایط (مانند اختلاف‌های جدی خانوادگی) شاید بتوان خانواده‌ای را قانع کرد که در مشکلات و گرفتاری‌ها، به مشاور و روانشناس مراجعه کند.

اما مشکل فقط طرز فکر مردم و ریشه‌های فکری-فرهنگی آن نیست؛ در میان مسئولان نیز به ندرت موضوع رسیدگی اصولی به بهداشت روان جامعه مورد توجه است و در بیشتر اوقات فراتر از حرف نمی‌رود. این مشکل به حدی فراگیر است که در آخرین و گسترده‌ترین موج فراگیری اختلال‌های روانی کشور که محصول ویروس کرونا و پیامدهایش است، نمود یافت.

در حالی که همه پیش‌بینی‌ها و شرایط جاری نشان می‌داد آثار روانی کرونا بسیار فراگیر و حادتر از آثار جسمانی خواهد بود، متاسفانه در دولت قبل کمترین اهمیتی به حوزه سلامت روان جامعه داده نشد؛ این موضوع در ترکیب کمیته‌های تخصصی ستاد ملی مقابله با کرونا و تخصص اعضای هیات علمی آن مشهود بود.

احتمالا بسیاری از مردم و حتی کارشناسان نمی‌دانند که در اوج همه‌گیری‌ها و خیزهای اول تا پنجم کرونا، ستاد یادشده هیچ کمیته تخصصی یا حتی اسمی، برای حوزه روان نداشته و تنها در دولت جدید است که کمیته «تخصصی سلامت روان» تشکیل شده است.

تصور اینکه در ۱۸ ماه نخست ورود کرونا، هیچ بحث تخصصی یا حتی کارگروه ساده‌ای برای بررسی معضلات روانی درستاد کرونا وجود نداشته و همه درخواست‌های کارشناسان از سوی دولت قبل بی‌پاسخ می‌ماند، دشوار و غم‌انگیز است اما متاسفانه واقعیت دارد و با نامه‌نگاری‌های متعدد رئیس سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره کشور و درخواست‌های رسانه‌ای، سرانجام در ۱۴ مهرماه امسال، وزارت بهداشت تشکیل کمیته سلامت روان را اعلام و مسئول آن را منصوب کرد.

اگرچه این اقدام ارزشمند وزیر بهداشت دولت سیزدهم قابل تقدیر است اما نکته قابل تامل اینکه دبیر این کمیته نیز یک پزشک است و نه یک روان‌شناس.

یک بررسی جامع درباره ساختار دولتی متولی یا منتسب به روان‌شناسی در کشور، فقط مارا به یک اداره کل (و نه معاونت) در تشکیلات بزرگ وزارت بهداشت می‌رساند که آن هم مشترکا مربوط است به «سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد»!

وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی با شبکه عظیم بهداشتی ودرمانی در دورترین نقاط کشور، ۹ معاونت شامل آموزشی، تحقیقات و فناوری، درمان، بهداشت، پرستاری، فرهنگی- دانشجویی و توسعه مدیریت، حقوقی و رئیس سازمان غذا و دارو و نیز چهار سازمان تخصصی دارد اما برای سلامت‌روان جامعه که نیمی از سلامت کلی مردم را تشکیل می‌دهد هیچ معاونت یا حتی اداره کل مستقلی ندارد.

یک بررسی اجمالی نشان می‌دهد حتی یک برنامه روان‌شناختی از سوی وزیران بهداشت و درمان کشور (پیش و بعد از انقلاب) به عنوان اولویت مهم در هنگام رای‌گیری از مجالس مختلف ارائه نشده است و نیز حتی یک بار هم یک وزیر بهداشت برای مشکلات حوزه روان جامعه مورد سوال یا استیضاح قرار نگرفته است؛ بی‌توجهی ساختار انسانی و سازمانی وزارت مهم بهداشت، البته ریشه در یک نگاه اشتباه به مقوله سلامت روان دارد که در مطلبی مجزا به آن خواهیم پرداخت.

همین مقدار کافی است که در ذهن و ضمیر وزیران بهداشت و معاونان و مشاوران آنها در همه ادوار، مقوله روان فقط منحصر به موضوع‌های زیستی و بیولوژیکی (ذهنی به معنای محدود مغزی) بوده و هرگز ابعاد انسانی، اجتماعی، فلسفی و «روانی» آن درک نشده و به رسمیت شناخته نشده است.

دقیقا به همین دلیل است که بدون استثنا در همه دوره‌ها، مدیر «سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد» وزارت بهداشت، یک روان‌پزشک بوده است و نه حتی روان‌شناس بالینی یا روان‌شناس اجتماعی یا روان‌شناس عمومی.

گویی هیچ‌کدام از چندین شاخه متنوع روان‌شناسی قابلیت و صلاحیت اداره دفتر سلامت روان را ندارند.

از همین روی است که ایرناپلاس تا کنون در چند یادداشت، از دولت دوازدهم وسیزدهم خواسته است توجهی حداقلی به مسائل روان‌شناختی مردم داشته باشد و اگر ساختار وزارت بهداشت، قابل تغییر نیست، یک «دستیار یا مشاور ویژه درامور بهداشت روان» برای رئیس دولت تعیین تا اهمیت آن اندکی بیشتر درک شود.  
     
اگر ریشه بسیاری از مشکلات و آسیب‌های اجتماعی را در اختلال‌های روان بدانیم، بی‌توجهی یا بی‌اهمیتی این حوزه در نگاه مسئولان و مردم، سبب شده که علاوه بر رشد اختلال‌های روانی، بسیاری از آسیب‌ها و جرم‌ها نیز افزایش یابد؛ از طلاق‌های رسمی و عاطفی تا انواع خشونت‌های خانگی، کودک آزاری، نزاع‌های خیابانی، اختلاف‌های میان فردی و میان خانوادگی، رشد پرونده‌های قضایی و ..

جی پی اس درون را روشن کنید

یک مربی هوش هیجانی گفت: هوش هیجانی را اگر بخواهیم در سه کلمه خلاصه کنم “عشق، دانش و مهارت” است، ترکیب این سه مورد باعث می‌شود که «جی پی اس» درون‌مان همیشه روشن باشد و در صلح و همدلی در برابر مشکلات، مقاوم‌تر باشیم و به راه‌مان ادامه دهیم.

صحرا مختاری اظهار کرد: هوش هیجانی، در سال ۱۹۹۶ به همت دنیل گلدمن، یکی از استاتید دانشگاه هاروارد، به‌صورت حرفه‌ای بررسی شد و در واقع در سیستم‌های مختلف کاری  پیاده سازی و همینطور برای دانشجوها دانشگاه هاروارد به کار گرفته شده است .

وی تصریح کرد: هوش هیجانی یعنی مدیریت و کنترل احساسات، بدون اینکه هیچ کدام از احساسات را خاموش کنیم و یا پشت گوش انداخته و نادیده بگیریم، در حقیقت پی بردن به تک تک احساسات، کنترل آن و تعاملات بهتری با خود، دیگران و جهان بیرون از خود است.

این مربی هوش هیجانی اضافه کرد: یکی از مولفه‌های اصلی «هوش هیجانی»، خودآگاهی و سپس خود تنظیمی‌ست. خودآگاهی یعنی این که احساسات را شناخت و دانست که منشاء احساس کجاست و چه نتایجی می‌تواند داشته باشد و خود تنظیمی نیز یعنی اینکه من بدانم کدام احساس را در کجا به‌کار ببرم تا نتیجه بهتری داشته باشد.

مختاری یادآور شد: ما در زندگی یک حوضچه معروفی به نام «حوضچه روابط » داریم منظور این است که ما در هر کاری، نیاز است که با دیگران ارتباط برقرار کنیم و اگر این ارتباط به درستی و با آگاهی لازم نباشد روابط‌مان دچار مشکل و زیر سوال خواهد رفت و درواقع ما دائم با خود درگیر می‌شویم. پس لازم است که ما به یک خود آگاهی برسیم تا بتوانیم در زمانی که در محل کار یا خانه هستیم، روابط درستی رو با همسر، فرزندم، همکار و کارفرما داشته باشیم.

IQ و  EQ دو هوش متفادت هستند

 وی با اشاره به اینکه IQ و  EQ دو هوش متفاوت هستند خاطرنشان کرد: IQ هوشی ذاتی است که اگر چه می‌تواند در پروسه‌های بعدی می‌تواند با آموزش‌ها و مهارت‌ها اکتسابی هم شود، ولی بسیاری از افراد را می‌بینیم که از بدو تولد ضریب هوشی بالا و قدرت تجزیه و تحلیلی بسیار بالایی دارند، در واقع نیم‌کره چپ این افراد بسیار فعال است. نمونه بارز آن آقای انیشتین و ادیسون و.. دیگر افراد نابغه دنیا.

این مربی هوش هیجانی ادامه داد: EQ، اما  بیشتر مربوط به نیم کره راست جایی که شهود، دریافت‌های روحی، روانی و معنوی را به جلو می‌برد قرار دارد و در واقع نوعی تعامل با خود است.

مختاری عنوان کرد: EQ یا هوش هیجانی می‌تواند بر ضریب هوشی تاثیر بگذارد. آن‌طور که آمار جهانی، آزمایش‌ها و تحقیقات علمی نشان می‌دهد لزوما آن کسی که  IQ بالایی دارد، EQ بالایی نخواهد داشت، اما برعکس آن کسی که EQ بالایی دارد، در واقع IQ بالاتری نسبت به هم نوع خود دارد.

وی افزود: به‌طور مثال ما به مطب پزشکی مراجع می‌کنیم و آن پزشک خیلی پزشک قابل و ماهری در علم خودش است، اما نمی‌تواند با مخاطب خود ارتباط برقرار کند و حتی نگاه چشمی با بیمار خودش ندارد، شنونده خوبی نیست و فقط بیماری را تشخصی می‌دهد، نسخه می‌پیچد و بیمار گاهی احساس بدتر از قبل خواهد داشت و وقتی همه به بیمار می‌گویند که پزشکش توانا و با مهارت است بیمار نمی‌پذیرد به خاطر این که تعاملی بین این دو فرد برقرار نشده است.

«همدلی» مهم‌ترین ویژگی افراد با EQ بالا

 این مربی هوش هیجانی بیان کرد: تحقیقات نشان می‌دهد که داشتن هوش هیجانی اکتسابی و مهارتی است که در طول زندگی می‌توان آن را به‌دست آورد. «همدلی» مهم‌ترین ویژگی افرادی است که هوش هیجانی بالایی دارند و افراد با EQ بالا بین منطق و احساس تعادل برقرار می‌کند.

مختاری تصریح کرد: لوح ذهن افراد در زمان تولد و شیرخوارگی تمیز و بدون نقش است، والدین نقاش این لوح می‌شوند و  اگر پدر و مادر افرادی همدل، همسو و شنونده (سه نقش مهم در هوش‌هیجانی) داشته باشند این لوح به زیبایی شکل می‌گیرد. برای مثال مادری را در نظر بگیرید که نیمه شب برای شیر دادن به فرزندش بیدار می‌شود، اگر این مادر به‌خاطر عصبانیتی که از پیش داشته است با خشم و ناراحتی کودک را در آغوش بگیرد و با تندی با او برخورد کند، کودک با گوش و چشمانش لحن بیان مادر را درک می‌کند. در مقابل مادری را تصور کنید که بر اعصاب خود مسلط است و با روی گشاده، نوازش و با لغات مهربانانه با کودک خود برخورد می‌کند.

وی ادامه داد: این دو برخورد حاصل همدلی و غیر همدلی یک مادر با فرزند خودش است، نوزادی که با خشن روبه‌رو می‌شود، در آینده دنیار را جای بی اعتمادی و آدم‌ها را دروغ گو می‌داند در نتیجه تعامل خوبی با دیگران نخواهد داشت و مدام در جنگ با دیگران به سر خواهد برد، اما کودکی که در دوران شیرخوارگی مادری مهربان داشته است افراد را قابل اعتماد می‌داند و به طبع آینده شغلی و روابط عاشقانه  سالمی را تجربه می‌کند.

این مربی هوش هیجانی اظهار کرد: در زندگی روزمره و با اتفاقات مختلف افراد به دو روش رفتار می‌کنند. نخست آنکه کنشی رفتار می‌کنند یعنی در برابر کنش‌ها، واکنش نشان می‌دهند. انسان در لحظه برخورد با یک اتفاق دوست دارد به سرعت واکنش نشان دهد، چون راحت‌ترین و ساده‌ترین راه برای مغز است.

مختاری یادآور شد: برای مثال هنگام رانندگی وقتی فردی جلو شما می‌پیچد و با سرعت به راه خود ادامه می‌دهد، مغز واکنش‌گرا به سرعت در حالت «ایگو» قرار می‌گیرد، عصبانی می‌شود ضربان قلب افزایش پیدا می‌کند. با این رویه که ذهن به مغز و مغز به جسم اطلاعات را می‌دهد فرد به صورت کلامی سخنان ناشایست می‌زند تا آرام بگیرد. اما قصه با آن ناسزا پایان پیدا نمی‌کند و نوبت به روح می‌رسد، روح ناآرام می‌شود و تا دقایقی، ذهن فرد اطلاعاتِ بد زندگی‌اش را جمع‌آوری می‌کند و با آن‌ها درگیر می‌شود.

وی خاطرنشان کرد: «ایگو» کارش حفظ بقا و جنگ و گریز است و از زمان‌های نخستین همراه انسان‌ها بوده، ولی با پیشرفت انسان‌ها ارتقاء پیدا کرده است. «ایگو» مغز را به پاسخ سریع دعوت می‌کند.

جواب های، هوی نیست 

این مربی هوش هیجانی تاکید کرد: درست است که هر کنشی، واکنشی دارد، اما  “جواب های، هوی نیست”؛ و ما باید خوراک درستی به ذهن بدهیم تا بتواند هیجاناتش را کنترل کند و واکنش درستی به اتفاقات بیرونی بدهد. “پاسخگویی درست” کاری‌ست که افراد با هوش هیجانی بالا در شرایط مختلف دارند. برخی افراد در موقعیت مشابهی که قبل‌تر گفتیم هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند و راه خودشان را در پی می‌گیرند. چرا؟ چون مورد بیرونی تاثیر چندانی در آن‌ها ندارد. یعنی به راحتی می‌توانند این مسئله ساده را برای خودشان حل کنند.

مختاری اضافه کرد: افراد با ضریب EQ بالا موضوع را حل کرده است و می‌گوید چه چیزی عامل این کنش آن فرد شده است؟ شاید عجله داشته یا فرمان اتومبیل از دستش در رفته و …

سوار بر احساسات و کنترل آنها 

وی خاطرنشان کرد: شناخت هوش هیجانی و به‌دست آوردن این مهارت باعث می‌شود که ما در روند زندگی کنترل ذهن داشته باشیم. وقتی آدم مهارت‌هایش را به‌دست بیاورد نسبت به قبل تعاملاتش بهتر می‌شود و روح آرام‌تری خواهد داشت.

این مربی هوش هیجانی اظهار کرد: هوش هیجانی را اگر بخواهیم در سه کلمه خلاصه کنم “عشق، دانش و مهارت” است، ترکیب این سه مورد باعث می‌شود که «جی پی اس» درون‌مان همیشه روشن باشد و یک راهنمایی از درون داشته باشیم که بتونیم در کنار دیگران (چون دنیای ما دنیای روابط است) در صلح، مودت، آشتی و همدلی نه همدردی، زندگی خوب و خوشی را داشته باشیم و در برابر مشکلات، مقاوم‌تر باشیم و به راه‌مان ادامه دهیم، وقتی اتفاقی به ظاهر نازیبا به وجود میاد، با کنترل ذهن، تمرکزمان را روی زیبایی‌ها بگذاریم و دیگران را عامل خوشبختی و بدبختی خودمان ندانیم و خود را عامل اصلی بدانیم.

«کوچ» و «کوچینگ» 

مختاری بیان کرد: «کوچ» به معنی درمانگری نیست، در واقع هنر بهینه سازی، یک عملکرد است، عملکرد یک انسان که نزد یک «کوچینگ» رفته، اطلاعات را دریافت کرده است و در زندگی پیاده سازی می‌کند. جلسات کوچی، یک رابطه مشارکتی، حمایتی و تشویقی دو طرفه بین «کوچ» و «کوچی» است.

وی گفت: شروع جلسات «کوچینگ» در ابتدا با پرسش و پاسخ است و به مراجعه کننده در سیستم «کوچینگ» بیمار گفته نمی‌شود چرا که اساس این سیستم روانشناسی نیست. فرد در این روش پاسخ همه سوالات را می‌داند، اما به خاطر یکسری درگیری با مسائل آگاهی او گم شده است.

این مربی هوش هیجانی افزود: فرد در جلسات «کوچینگ» خود پاسخ‌گوی سوالات است و از لحاظ روانشناسی فرد در چنین شرایطی بیشتر خودش را تایید می‌کند، پس لازم می‌شود فرد یکسری تمرینات عملی در راستای آن موضوع انجام دهد. برای مثال رابطه فردی با همسرش خوب نیست، ما از او سوال می‌کنیم چه کارهایی باید انجام داد؟، چرا این کار را انجام می‌دهی؟ و چه مدت زمان برای همسرت وقت می‌گذاری. هر کدام از این پرسش‌ها پاسخی دارد. در ادامه از فرد خواسته می‌شود تمرین‌های عملی را در جلسات مختلف برای ما ارسال کند، این روند پیگیری، تشویق و حمایتی پس از مدتی خودش را نشان می‌دهد.

مختاری عنوان کرد: هر کار، رفتار و عملکردی از سیستم مغزی ما نشات می‌گیرد، یعنی به ذهن یکسری داده‌هایی داده می‌شود، فرد می‌پذیرد و مغز دستورالعمل را اجرا می‌کند، وقتی فرد دو تا سه هفته یک نوع تمرین را پیاده سازی می‌کند، مغز پذیرنده می‌شود و شوق رسیدن به خواسته طلب درونی، باعث می‌شود که فرد دیگر از جاده قدیمی که در مغزش طراحی شده استفاده نکند، بلکه از جاده‌ای که خودش ساخته تبعیت کند و این تمرین‌ها را حتی بعد از این که مراحل «کوچ» تمام شد هم به کار ببرد.

وی خاطرنشان کرد: نگاه من در این سیستم اصلاح ریشه‌ها، اصالت‌ها و نگرش درست به جهان از طریق هوش هیجانی است چون ردپاهای مرتبطی با هم دارند. در تجربه‌ کاری چند ساله من این روش همیشه پاسخگو بوده است.

لزوم توجه والدین به ارتباط فرزندان با هم

یک روانشناس گفت: در ارتباط مثبت بین فرزندان و دعوای کمتر آن‌ها جنسیت، فاصله‌ی سنی و نوع تربیت والدین موثر است.

فرزندان خانواده وقتی بزرگ می‌شوند از دعوا‌های خواهر و برادری خود به عنوان خاطره یاد می‌کنند، اما در زمان کودکی این دعوا‌ها باید مورد رصد والدین باشد تا فرزندان در محیطی که سلامت روان آنان تامین است رشد کنند.

نقش پدر و مادر در کنترل گری فرزندان و اضافه شدن ارتباط مثبت آنان با هم موثر است.

مینا ارجمندپور، روانشناس و دکتری تخصصی روانشناسی بالینی کودک و نوجوان، به تبیین این مسئله پرداخت و گفت: احساس قدرت در خانواده همانند یک هرم وارونه است که پدر، مادر و هر یک از فرزندان بنا به جایگاهی که دارند در آن قرار می‌گیرند.

در قاعده این هرم پدر و پس از آن مادر و سپس فرزندان اول و دوم و الی آخر جا می‌گیرند.

این روانشناس تاکید کرد: نقش پدر و مادر در رابطه فرزندان با هم و دعوا‌ها و چالش‌های آنان مهم است، باید دانست که به هویت هر کدام از فرزندان احترام گذاشته و طوری با آن‌ها برخورد کنیم که بدانند هر کدام منحصر به فرد بوده و هویت مختص خود را دارند.

این مسئله ضروریست که از مقایسه فرزندان با هم پرهیز کرد، چون هر کدام از فرزندان خانواده، توانمندی‌های متفاوتی داشته و در مسیر تربیت باید از مقایسه فرزندان به شدت دوری کرد.

مقایسه کودک تنها در صورتی شدنی است که کودک را با خودش و گذشته اش مقایسه کرد، مثلا گفته شود: “قبلا نمی‌توانستی بند کفشت را ببندی، اما الان میتوانی این کار را انجام دهی” یا “خودت توانایی از پله بالا رفتن را پیدا کردی”.  

ارجمندپور افزود: هر کودک با توجه به این که فرزند اول، دوم یا سوم است جایگاه بالاتری در هرم خانواده و نسبت به فرزندان بعدی خود دارد. معمولا از فرزند بزرگ‌تر خواسته می‌شود تا در دعوا‌های خواهر برادری کوتاه بیاید، با جملاتی نظیر “تو بزرگ‌تر هستی، خواهر یا برادرت کوچک‌تر است و باید مراعاتش را بکنی” مورد خطاب قرار می‌گیرند؛ اما در این مواقع فرزند بزرگ‌تر تمایل دارد رفتار‌های فرزند کوچک‌ را از خود نشان دهد تا مورد توجه قرار گرفته و دیده شود، زیرا از بزرگ‌ بودن خودش سودی نمی‌برد و ترجیح می‌دهد کوچک باشد تا بتواند امکانات و خدمات را در خانواده داشته باشد.

اگر مسئله‌ هرم قدرت به خوبی در خانواده جا بیوفتد، به فرزند کوچک این آموزش داده می‌شود که “کوچک‌تر از برادرش هست و باید از برادر بزرگ‌تر اجازه بگیرد تا وسایلش را بردارد” یا “فرزند کوچک بداند احترام گذاشتن به خواهر یا برادر بزرگترش ضروری و مهم است”.

 باید به فرزندان کمک کرد تا جایگاه خود را در هرم قدرت خانواده بدانند و میل به رشد داشته باشند تا در ذهن شان شکل بگیرد که اگر بزرگ‌تر شوند چه اختیارات و توانمندی‌هایی را پیدا خواهند کرد. فرزندان بزرگ‌تر هم با آموزش صحیح می‌تواند جایگاه اصلی خودشان را دریافته و نسبت به بچه‌های کوچک‌تر خانواده احساس مسئولیت داشته باشد.

نقش پدر خانواده در پذیرش مسئولیت ضروری است، آرامش و امنیتی که فرزند در حضور پدر دارد، می‌تواند برای کمتر شدن مشکلات قبل از متولد شدن فرزندان دوم و سوم موثر باشد.

این روانشناس با اشاره به این که ممکن خانواده ی  چند فرزندی در دعوا‌های خواهر و برادری کودکان به هم حسادت کنند، گفت: حتی حسادت فرزندان ممکن است نسبت به ارتباطی که فرزند دیگر با هر کدام از والدین دارد باشد و رو به رفتار‌های اعتراضی یا پرخاشگرانه و دعوا با همشیر خود بیاورد. در این مواقع باید برای کودکی که نسبت به پدر و مادر و دیگر فرزند خانواده حسادت می‌کند، کار‌هایی که پدر و مادر برایش انجام داده اند را یادآوری کرد. اگر کودکی که حسادت می‌کند بزرگ‌تر است باید بر توانمندی‌های بیشتری که او دارد تاکید کرد تا از بزرگ‌تر بودن خود احساس ارزشمندی کند. یا به کودک کوچک‌ یادآوری کرد که به فرزندان بزرگ‌تر احترام بگذارد.

مهم است فرزندان در محیطی رشد کنند که فضای آن سرشار از همدلی باشد و خواهران و برادران درکنار هم بتوانند هر احساسی اعم از خشم، ناراحتی، شادی و ترس را بروز دهند و به کودک حق بدهیم در ارتباط با دیگر فرزندان خانواده بتواند هر احساسی را درک کند تا به شناخت خودش و دیگران منجر شود و احساسات پدر، مادر، خواهر و برادرش را بشناسد.

این روانشناس کودک تاکید داشت: وقتی والدین تصمیم می‌گیرند چند فرزند داشته باید بدانند که مسئولیت و فرصتی که برای فرزندانشان می‌گذارند بیشتر می‌شود. خوب است برای هر کدام از فرزندان زمان‌های اختصاصی برای گذران وقت داشته داشته باشیم تا در آن زمان به کار‌های مورد علاقه آن پرداخت، حتی اگر کار‌های درخواستی اش تکراری باشد.

همه این موارد در کمتر شدن دعوا‌های خواهر و برادری موثر است و باید دانست خانواده‌ای که چند فرزند دارند بهتر است برای نگهداری از آن‌ها و نقش‌هایی که قبول کرده اند از اطرافیان کمک بگیرند. از سن سه سالگی به بعد بهتر است کودک در فضای مهد کودک قرار بگیرد تا مهارت‌های رعایت نوبت و مشارکت را یاد بگیرد. اینکه در خانه‌ای با وجود دو یا سه فرزند فضای مهدکودک تداعی می‌شود نادرست است چرا که لازم است هر کدام از فرزندان در فضای جداگانه هویت خود را کسب کنند و با تعامل دوستان خود را پیدا کنند.

وی بیان کرد: یکی از فاکتور‌های مهم که در ارتباط مثبت بین فرزندان و دعوای کمتر آن‌ها مورد توجه است، جدای از جنسیت فرزندان، فاصله‌ی سنی آن هاست. پدر و مادر‌هایی که تمایل دارند بیش از یک فرزند داشته باشند باید بدانند اگر فاصله سنی زیر ۱۸ ماه و بیش ۵ سال باشد می‌توان مشکلات و مسائلی بیشتری را برای ارتباط فرزندان به وجود بیاورد.

این روانشناس گفت: دلبستگی ایمن از جانب پدر و مادر برای ارتباط موثر همشیر‌ها مورد توجه ماست، کودکی که احساس امنیت می‌کند با خواهر و برادر خودش ارتباط بهتری خواهد داشت چرا که سلامت روان آن تامین شده است.

دعوا‌های بین فرزندان اگر از خود فراتر بروند باید مورد برسی کارشناسان قرار بگیرد و یک نسخه واحد برای همه وجود ندارد، اما همانطور که گفته شد سن و جنسیت فرزندان در این مسئله دخیل است. پدر و مادر باید بتوانند چالش‌های میان فرزندان و احساسات آنان را کنترل کنند.

تاثیر محیط اطراف بر الگوی گام برداشتن

 محققان دریافتند، اگر فردی از محیط اطراف خود ناراحت باشد، الگوهای گام‌برداشتن او آهسته‌تر و متغیر می‌شود.

دانشمندان دانشگاه بریستول انگلستان دریافتند، افرادی که در محیط های شهری احساس آرامش بیشتری می‌کنند همانند فردی که در طبیعت احساس آرامش دارد، الگوهای گام‌برداشتن منظم‌تری خواهد داشت.

نتایج بررسی نشان داد، عامل اصلی این است که افراد به جای اینکه کیفیت منحصربه‌فرد محیط‌های طبیعی را در نظر بگیرند، احساس راحتی و میزان مفیدبودن آن برای رفاه را مورد توجه قرار می‌دهند، به این معنی که یک محیط شهری با طراحی خوب می‌تواند به همان اندازه محیط طبیعی بر تمرکز و توجه مفید باشد.

داریا برتان، محقق ارشد دانشکده علوم روان‌شناسی بریستول می‌گوید: اندازه‌گیری تغییرات الگوهای راه‌ رفتن افراد در محیط، این امکان را به ما می‌دهد تا احساس راحتی لحظه‌به‌لحظه آنان را درک کنیم که گامی مهم در جهت تعیین عینی تاثیر طرح‌های معماری خاص بر سلامت افراد است.

دانشمندان پیش از این نشان داده بودند که گذراندن زمان در فضاهای سبز مانند پارک‌ها به بهبود توجه، تمرکز و رفاه کمک می‌کند و می‌تواند با بهبود الگوهای گام‌ برداشتن اندازه‌گیری و هنگام راه‌ رفتن در محیط‌های مختلف نشان داده شود.

داریا افزود: الگوهای گام‌ برداشتن با کاهش توانایی‌های شناختی در سنین بالاتر نسبت به زمان اوج سلامتی و جوانی کندتر و متغیرتر می‌شود، همین اتفاق زمان رفتن به سمت تصاویری از صحنه‌های شهری و طبیعتی که افراد با آن احساس راحتی نمی‌کردند، در مقایسه با زمان توجه به صحنه‌های دوست‌داشتنی و راحت نیز رخ داد و الگوهای گام‌برداشتن آنان کندتر و متنوع‌تر شد.

نتایج نشان داد که محیط‌هایی که با آن احساس راحتی و امنیت داریم، نه تنها تقاضای پردازش کمتری را برای مغز ایجاد می‌کند بلکه می‌تواند به‌عنوان ابزار قدرتمند جدید برای اطلاع از تاثیرات شناختی معماری و طراحی شهری مورد توجه قرار گیرد.

در حال حاضر، محققان به دنبال درک این موضوع هستند که کدام عوامل روان‌شناختی در ناراحتی حسی نقش دارند.

وسواس در روزهای کرونا

گزارش‌هایی که از سوی متخصصان سلامت روان منتشر می‌شود نشان می‌دهد نگرانی، ترس و اضطراب بیماری در دوران کرونا در افرادی که از قبل اختلال داشته‌اند، بیشتر شده است. افزایش آگاهی می‌تواند عامل موثری برای رفع ترس و وسواس باشد.

نزدیک به ۲۱‌ ماه می‌گذرد و جهان همچنان درگیر کروناست. اگر در ماه‌های اول شیوع، بیماری و راهکارهای پیشگیری در اولویت بود، حالا پیامدهای آن است که گریبان دنیا را گرفته. از میان دایره بزرگ تنش‌هایی کرونایی در یک سال و ۹‌ ماه گذشته، موضوعات سلامت روان، بیش از همیشه، نگرانی‌ها را برانگیخته؛ موضوعاتی که به‌ گفته متخصصان حوزه روان، بحرانی در آینده رقم خواهد زد. اختلال‌ اضطراب، ترس، افسردگی، غم ناشی از مرگ عزیزان، بستری‌های طولانی مدت، پیامدهای سخت قرنطینه در ماه‌های اول شیوع و… مانند بختک، بر جان مردم نشسته و هر روز، حفره جدیدی ایجاد می‌کند.

با این که به‌گفته مسئولان نظام سلامت، رعایت پروتکل‌های بهداشتی به زیر ۴۰ درصد در کشور رسیده است، اما آثار همین رعایت‌ها که البته چاره‌ای جز آن هم نیست، منجر به اختلالات زیادی به‌ویژه در افرادی که زمینه ابتلا به انواع بیماری‌های روان داشتند، شده است. اگر از ماجرای فاصله‌گذاری اجتماعی و دور شدن افراد از جمع‌ در اوایل شیوع بگذریم، شاید یکی از پدیده‌هایی که به پیشگیری از ابتلا به کرونا، گره می‌خورد، ترس از ابتلاست که در قالب رفتارهای عملی و فکری مثل شست‌وشو و هراس از ورود ویروس به بدن و به‌طور کلی زندگی، خود را نشان می‌دهد؛ مجموعه رفتاری که انواع وسواس‌ها را شکل می‌دهد.

بررسی عوامل مؤثر بر ایجاد اختلالات روان نشان می‌دهد، اختلال وسواس فکری- عملی یکی از شایع‌ترین، ناتوان‌کننده‌ترین و مقاوم‌ترین اختلالات روان‌شناختی است که در پنجمین ویرایش راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی از دیگر اختلالات اضطرابی جدا شده است. به استناد نتایج تحقیقات انجام شده، حدود ۲ درصد از جامعه به‌صورت جدی‌ درگیر وسواس فکری – عملی‌ است، با این حال گفته می‌شود که نشانه‌های خفیف‌تر آن شیوع بالاتری در جامعه دارد. طبق بررسی‌های انجمن روانشناسی آمریکا، ترس از آلودگی شایع‌ترین وسواس به‌حساب می‌آید؛ موضوعی که محور پاندمی کرونا هم بود. با توجه به این که رعایت بهداشت فردی مثل شست و شوی مداوم دست‌ها، استفاده از ماسک و…، یکی از مهم‌ترین روش‌ها برای پیشگیری و جلوگیری از شیوع هرچه بیشتر ویروس کووید-۱۹به شمار می‌رود، خطر ابتلا به وسواس‌های عملی و فکری در همه‌گیری کرونا، بسیار بالا می‌رود.

روانپزشکان می‌گویند فشار و استرس ناشی از ابتلا به کرونا، منجر می‌شود تا افرادی که زمینه لازم برای ابتلا به وسواس فکری و عملی دارند، بیشتر دچار مشکل شوند، تا جایی که زندگی عادی آنها مختل می‌شود و به انواع دیگری از اختلالات روان دچار می‌شوند. حالا این نگرانی هم وجود دارد که با الگوبرداری از برخی رفتارها، وسواس، به نسل‌های آینده هم منتقل شود.

هجوم افکار آزاردهنده

علی‌اصغر اصغرنژادفرید، عضو هیأت علمی دانشکده علوم رفتاری سلامت روان دانشگاه علوم پزشکی ایران، درباره وسواس‌هایی که در دوران کرونا تشدید شده توضیح می‌دهد و به همشهری می‌گوید:«برای درک درست از مفهوم وسواس، ابتدا باید درنظر داشته باشیم ذهن، کاروانسرایی از افکار مختلف است، مشکل از زمانی آغاز می‌شود که ذهن ما بر افکار منفی و آزاردهنده متمرکز شود. هیچ‌کس نمی‌تواند کاملا از افکار منفی ذهن خود رهایی پیدا کند و تلاش برای رهایی از این افکار، کار را سخت‌تر می‌کند. افکار آزاردهنده و وسواس‌گونه‌، طوری عمل می‌کنند که هر چقدر بخواهیم ذهن‌مان را منحرف کنیم، از راه دیگری به ما حمله می‌کنند.» به‌گفته این متخصص حوزه روان، افرادی که دچار وسواس فکری هستند، توانایی مهار و کنترل افکار مزاحم را ندارند، درصورتی که مهم‌ترین‌کار در این زمینه‌، بی‌اعتنایی به این افکار است:«افرادی بیشتر تحت‌تأثیر عواقب ناشی از این بیماری قرار می‌گیرند که از قبل احساس ناامنی و آسیب‌پذیری بیشتری داشته باشند، به‌طور کلی وقتی کسی احساس شادی ندارد و زمینه ابتلا به افسردگی و نگرانی و اضطراب دارد هم در او  وجود داشته باشد، در برابر مشکلی مثل شیوع کرونا، از هر نظر آسیب بیشتری را تحمل می‌کند، چرا که وقتی کسی فاقد سیستم حمایتی اجتماعی مورد نیاز باشد، قطعا در برابر مشکلات هم بیشتر آسیب‌ می‌بیند.» به اعتقاد اصغرنژاد فرید، یکی از مهم‌ترین عواملی که می‌تواند ترس، وسواس و استرس افراد را کاهش دهد، افزایش آگاهی است که هنگام بروز هر مشکل و بحرانی ازجمله کرونا می‌تواند به کمک فرد بیاید و توان او را برای مقابله با مشکلات افزایش دهد.

وسواس، منجر به افسردگی می‌شود

براساس اعلام اصغرنژاد، مسئولیت‌پذیری افراطی یکی از ویژگی‌های افراد مبتلا به وسواس است. این افراد در دوران کرونا نگران ابتلای خودشان به کرونا و انتقال آن به دیگران هستند و خود را در مقابل بیماری دیگران مسئول می‌دانند. افرادی که در این دوران دچار وسواس می‌شوند، معمولا ذهن‌شان با یک فکر کوچک، مثل شست و شوی دست، آغاز می‌شود و بعد تبدیل به افکار آزاردهنده بزرگ‌تری می‌شود که دیگر نمی‌توانند از آنها رها شوند. ذهن این افراد، به‌طور مداوم حول رعایت کردن درست پروتکل‌های بهداشتی و تامین ایمنی برای خود و خانواده می‌چرخد.

این روانپزشک، از واژه درماندگی برای این افراد استفاده می‌کند و در توضیح بیشتر می‌گوید:« احساس درماندگی افراد در مقابل بیماری کرونا، زمینه‌ساز ابتلای آنها به حالاتی از افسردگی می‌شود. نکته مهم دیگر ترس از ابتلا به این بیماری است. این ترس تا حدودی قابل‌قبول است، اما وقتی بیش از اندازه شود، مشکل‌ساز می‌شود. اضطراب از ابتلا به بیماری، منجر به اشتغال ذهنی و ایجاد افکار مزاحم می‌شود که اغلب اختلال در فعالیت‌های روزانه افراد را همراه دارد. وسواس‌های فکری اغلب این بلا را سر افراد می‌آورند و کار را به جایی می‌رسانند که فرد در انجام کارهای روزانه‌اش باز می‌ماند.» او ادامه می‌دهد: « فردی که دچار وسواس است، مدام خود را سرزنش می‌کند و همواره احساس گناه دارد. او چراهای زیادی در ذهن دارد که به او و در ادامه به اطرافیانش اجازه لذت بردن از زندگی نمی‌دهد. همین اتفاق به‌تدریج پایه‌های ابتلا به افسردگی را در افراد ایجاد می‌کند.»

ناآگاهی افراد نسبت به رفتارهای وسواس گونه‌ موضوعی است که این متخصص به آن اشاره می‌کند:« گاهی ممکن است این افراد نسبت به بیماری‌شان آگاهی نداشته باشند و تصور کنند که تمام افراد در دورانی مثل کرونا، باید از ابتلا به بیماری بترسند و موارد پیشگیری از بیماری را به سبک آنها رعایت کنند، البته در این وضعیت، اطرافیان و خانواده‌ها نقش مهمی در کمک کردن به این افراد و کنترل و مهار درست بیماری دارند.»

جنگ رهایی

این عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران درباره مهار وسواس‌های ناشی از مواجهه با بیماری کرونا هم توضیح می‌دهد:« تنش باعث افزایش وسواس می‌شود، اقداماتی هم که بخواهیم در جهت خود مراقبتی در برابر وسواس داشته باشیم باید با توجه به شناخت خود ما باشد، یعنی فرد باید تشخیص دهد انجام چه کارهایی می‌تواند او را تا حد امکان آرام کند. البته تلاش برای دور شدن از اینگونه احساسات، بیشتر فرد را به آن نزدیک می‌کند.» به عقیده اصغرنژاد، جنگیدن برای رهایی، این افکار را قدرتمندتر می‌کند، چرا که نمی‌توان در جنگ با آنها پیروز شد، بنابراین فرد ناکام و افسرده می‌شود. در این وضعیت نخستین گام برای مواجهه با آن، دیدن، پذیرفتن و بی‌تفاوت و بی‌اعتنا ردشدن از کنار آنهاست. او می‌گوید:« نکته مهم برای رها شدن از احساسات آزاردهنده و وسواس‌گونه رهاکردن آنهاست. تمایز قائل شدن بین فکر و واقعیت باعث می‌شود به افکار غیرواقعی که ساخته و پرداخته ذهن ما هستند، کمتر اهمیت دهیم. اینکه ما به مرگ بر اثر بیماری کرونا فکر کنیم، تنها یک فکر و احتمال است و نباید آن را با واقعیت اشتباه بگیریم.»

به‌گفته اصغرنژاد، شیوع کرونا، افراد را از هم دور و امنیت عاطفی بین آنها را کم کرده است. در مواردی حتی این احساسات را از بین برده، به این ترتیب، در دوران کرونا تمام چیزهایی که قبلا می‌توانست باعث بهبود حال ما شود، مثل دیدارها و در کنار هم بودن‌ها، بیشتر منجر به نگرانی ما شده است. تمام این موارد در کنار اخبار اضطراب‌آور، ذهن افراد را آشفته می‌کند، به‌ویژه زمانی که افراد از آگاهی کافی برخوردار نباشند. درحالی‌که کادر درمانی که از نزدیک با بیماران در ارتباطند، به‌دلیل آگاهی و تسلط بیشتر با رعایت کامل موارد پیشگیری از بیماری، کارشان را انجام می‌دهند و دچار چنین مشکلاتی نمی‌شوند.

نگرانی از ماندگاری وسواس بعد از کرونا

ماندگاری اختلالی مانند وسواس، برای دوران بعد از کرونا، نگرانی‌ای است که از سوی متخصصان روان، مطرح می‌شود و حالا اصغرنژاد می‌گوید:« نباید ظرفیت افراد را برای سازگار شدن با شرایط دست‌کم گرفت. انسان در بدترین شرایط محیطی و گرما و سرمای بیش از اندازه هم می‌تواند خود را با محیط سازگار کند. فراموش نکنیم مغز ما ظرفیت بی‌نهایتی برای تحمل درد، تحلیل، پردازش و چاره‌اندیشی دارد که نباید آن را نادیده گرفت. انسان در مواجهه با شرایط سخت و بحرانی می‌تواند با اندیشه و تدبیر خود بر مشکلات و بیماری‌ها غلبه کند. توجه داشته باشیم قبلا هم در تجربه‌های مشابهی مانند مواجهه با بیماری ایدز و ترس از آن، انسان توانست با شناخت راه‌های مقابله با این بیماری، ترس و استرس ابتلا به آن را کاهش دهد.» به‌گفته این عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران، سیستم عصبی انسان همان قدر که می‌تواند به بعضی از محرک‌ها حساس شود، می‌تواند در برابر آنها خوگیری هم داشته باشد. بنابراین در مورد کرونا هم نباید ترس و نگرانی از ماندگاری احساسات و اختلالات منفی در آینده وجود داشته باشد.

به اعتقاد اصغرنژاد، ترس از بیماری کرونا هم می‌تواند مانند چنین بیماری‌هایی کم‌کم کاهش پیدا کند. یعنی زمانی‌که مشکلات فروکش کرد و دنیا به ثبات رسید، حساسیت نسبت به این محرک‌ها هم به‌تدریج از بین می‌رود. می‌توان گفت با پایان هر مشکل، عواقب و حواشی آن هم از بین خواهد رفت. این روانپزشک، به نکته دیگری اشاره می‌کند:« بررسی‌ها نشان می‌دهد، نگرانی، ترس و اضطراب بیماری در دوران کرونا در افرادی که از قبل اختلالاتی داشته‌اند، بیشتر شده است، البته این موضوع با تغییر شیوه زندگی، از دست‌رفتن شغل افراد، مشکلات اقتصادی و معیشتی، تغییر در روابط و نداشتن تفریح و آرامش بیشتر از استرس ابتلا به بیماری کرونا و وسواس‌های ناشی از آن هم مرتبط است.»

تشدید وسواس در افراد سابقه‌دار

وسواس زمانی اتفاق می‌افتد که یک فکر، تصویر یا ایده ناگهانی و اضطراب‌آور در ذهن شکل می‌گیرد و تمام زندگی فرد را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. وسواس فکری – عملی منجر می‌شود تا افراد تمرکز فکری نداشته باشند، منزوی شوند و هویت و شخصیت اجتماعی‌شان کمرنگ شود، با تمسخر دیگران روبه‌رو شوند و از همه اینها مهم‌تر درون خانواده دچار مشکل شوند و منجر باعث آزار نزدیکانشان شوند.  پیامدهای جسمی وسواس   می‌تواند سبب ریزش مو و ابتلا به  بیماری‌های روان، مثل افسردگی و اضطراب فراگیر شود.

امیرعباس کشاورز، دانشیارگروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران و فلوشیپ روان‌درمانی  در گفت‌وگو با همشهری به ایجاد و تشدید وسواس در میان افراد در دوران کرونا اشاره می‌کند و می‌گوید: « یکی از شدیدترین وسواس‌ها، وسواس شست‌وشو است که در دوران کرونا به‌دلیل ترس از ابتلا به بیماری و انتقال ویروس، بسیار شدیدتر شده است؛ وضعیتی که فرد را در شرایط اضطراب قرار می‌دهد. این مسئله برای افرادی که از قبل دچار این اختلال بودند، در دوران کرونا، شدیدتر جلوه می‌کند .»

براساس اعلام کشاورز، هر موضوعی که باعث اضطراب می‌شود، وسواس را تشدید می‌کند، اما اضطراب به تنهایی نمی‌تواند وسواس ایجاد کند، چرا که بروز وسواس به عوامل ژنتیک، روان‌شناختی و یادگیری از محیط هم بستگی دارد. دانشیارگروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران در توضیح بیشتر می‌گوید: « همه‌گیری کرونا منجر به ایجاد هراس و اضطراب در افراد شده است؛ البته این احساس در ماه‌های اول شیوع این بیماری بیشتر بود اما همان موقع هم جنبه‌های مختلفی از اضطراب مثل وسواس، در افراد بیدار  و حتی تشدید شده بود. هر چند که مستندات علمی که نشان دهد کرونا به‌طور مستقیم بر این موضوع تأثیر گذاشته وجود ندارد. با این حال گزارش‌هایی وجود دارد که بر افزایش رفتارهای وسواس‌گونه به‌دلیل ترس از ابتلا به کرونا، تأکید می‌کند.»

به گفته این روانپزشک، شرایطی که کرونا به‌وجود آورده، می‌تواند افرادی  که پتانسیل مبتلا شدن به سواس را دارند درگیر این ماجرا کند. البته تنها هم کرونا نیست که می‌تواند این احساسات را در افراد ایجاد کند، هر اتفاقی که استرس‌آور باشد، می‌تواند به دامن زدن به اختلالات روان کمک کند: « تفاوت کرونا با سایر عوامل ایجادکننده استرس این است که شیوع این بیماری با مرگ و ابتلا و بستری در بیمارستان همراه است؛ عاملی که افراد هیچ‌وقت با آن مواجه نبوده‌اند. به همین دلیل تحت‌تأثیر اخبار منفی، شایعه‌ها، آمار مرگ و ابتلا و… اضطراب‌های شدیدی در آنها ایجاد می‌شود.» کشاورز در ادامه می‌گوید که یکی از دلایل افزایش وسواس در دوران کرونا، شیوه‌های پیشگیری از ابتلاست. از همان ابتدای شیوع بر شست‌وشوی دست و وسایل خریداری شده از مغازه‌ها و… تأکید می‌شد که نتیجه آن در افرادی که زمینه این اختلال را دارند، تشدید بیماری‌شان بود: « در چنین وضعیتی افراد مبتلا به وسواس، برای از بین بردن آلودگی، دست به کارهای دیگری می‌زنند و این موضوع اختلال‌شان را شدیدتر می‌کند.»

بسیاری از گزارش‌ها نشان می‌دهد که با شیوع کرونا، گروه بزرگی از افراد، دچار مشکلات پوستی شدند. یک بخش از این مشکلات به‌دلیل ابتلا به بیماری است و بخش دیگر، به‌دلیل شست‌وشوی زیاد و استفاده از مواد ضدعفونی است که منجر به اگزمای شدید در میان برخی از افراد شده است. از سوی دیگر، شست‌وشوی زیاد وسایل و دست‌ها برای از بین بردن آلودگی‌ها، در دوران کرونا سبب  افزایش مصرف آب در دنیا شده است.   پژوهش‌های جهانی نشان می‌دهد، در ۶‌ ماه ابتدای شیوع کرونا، ۹ تا ۱۱ درصد استرس، اضطراب، افسردگی شدید و متوسط گزارش شده است.اکنون این عدد به ۱۶ درصد رسیده است. این در حالی است که گفته می‌شود تنها ۱۷ کشور از ۱۱۶ کشور جهان، بودجه‌های مربوط به خدمات سلامت روان را افزایش داده‌اند.

حالا کشاورز هم به این موضوع اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر اختلالی مانند وسواس‌های شست و شو، به موقع درمان نشود، فرد را دچار افسردگی می‌کند، چرا که این اتفاق، حتی روی روابط افراد با دیگران هم تأثیر می‌گذارد. با این حال این روانپزشک تأکید می‌کند که وسواس، تنها در رفتاری مثل شست‌وشو خلاصه نمی‌شود، بلکه شامل وسواس‌های مختلف دیگری مانند وسواس‌های چک‌کردن بیش ازحد، نظم و ترتیب، فکر کردن به موضوعات ناراحت‌کننده و… هم می‌شود. مجموعه اینها شرایط نامناسبی را برای فرد ایجاد می‌کند. او می‌گوید:« باید توجه داشته باشیم وسواس یک بیماری تک‌عاملی نیست که تنها یک هیجان منفی مانند ابتلا به کرونا، از دست دادن عزیز یا هر مشکل دیگری بتواند عامل بروز آن باشد. تمام افرادی که دچار وسواس یا اختلال روانی دیگری می‌شوند از قبل، زمینه‌هایی برای ابتلا به آن داشته‌اند و اتفاقی مانند شیوع کرونا، تنها یک تلنگر به شمار می‌رود.»

چه باید کرد؟

حالا در این وضعیت، چه درمان افرادی که قبل از کرونا مبتلا به وسواس بوده‌اند و در پاندمی، بیماری‌شان تشدید شده و چه افرادی که در همین دوره، متوجه اختلال‌شان شده‌اند، از موضوعاتی است که از نظر متخصصان حوزه روان، باید در اولویت قرار گیرد. بر همین اساس هم کشاورز تأکید می‌کند که این افراد می‌توانند از ۲ روش دارویی و غیردارویی برای رهایی از بیماری یا کاهش اختلال‌شان استفاده کنند:« توصیه می‌شود کسانی که از چنین اختلالی رنج می‌برند حتما تحت درمان قرار بگیرند، درمان‌های غیردارویی هم می‌توانند در این زمینه مؤثر باشند، البته باید بیمار برای رهایی از این وضعیت آمادگی لازم را داشته باشد.»

تشدید تأثیرات روانی کرونا بر اقشار کم‌درآمد

حسین ایمانی جاجرمی –  جامعه‌شناس

موضوعی که باید به آن توجه کنیم این است که تأثیر سیاست فاصله‌گذاری اجتماعی در دوران کرونا روابط اجتماعی بین افراد را محدود کرده است. هم‌اکنون، شکل خانواده‌ها تغییر کرده و خانواده‌های گسترده و مستحکم به سمت خانواده‌های هسته‌ای تغییر شکل داده‌اند. افراد فردمحور و فردگرا شده‌اند، میزان جدایی زوج‌ها بالا رفته و به تعداد خانواده‌های تک‌سرپرست افزوده شده است. شیوع کرونا، تشدیدکننده تمام این مسائل بود. کرونا سرعت تغییر شکل خانواده‌ها را بیشتر   و به همین دلیل اضطراب و تشویش بیشتری به افراد تزریق کرده است. زمانی که اعضای خانواده، به سمت فردگرایی می‌روند، طبیعتا کمتر هم می‌توانند به یکدیگر کمک کنند و همین مسئله تشدیدکننده اضطراب و آشفتگی در میان افراد می‌شود. حالا در این وضعیت مرگ‌هراسی و ترس از ابتلا به بیماری را هم باید به دایره استرس‌ها اضافه کرد. به‌طور کلی شیوع کرونا، در چند بُعد به افراد آسیب وارد کرد که مهم‌ترین آن بُعد اقتصادی و اجتماعی است. شیوع کرونا، خسارت‌های مالی زیادی به گروه‌های پایین درآمدی جامعه وارد کرد که نتیجه آن ایجاد مشکلات اجتماعی و روان در افراد شده است. حالا در این وضعیت، نهادهای مختلفی می‌توانند به مردم آسیب‌دیده کمک کنند، مثلا شهرداری می‌تواند با تغییر شکل در فضای شهری و ایجاد نشاط در شهر، وضعیتی قابل‌قبول‌تری برای افراد ایجاد کند. فعالیت مکان‌های فرهنگی و ارائه خدمات اجتماعی و فرهنگی به مردم هم می‌تواند آنها را از وضعیتی که در آن به‌سرمی‌برند خارج کند. چرا که این شرایط می‌تواند منجر شود تا افراد تعامل بیشتری با هم داشته باشند و ارتباطات جدیدی شکل دهند.
آنچه در سطح شهر دیده می‌شود، تغییر فضاهای پرتردد گذشته به فضاهایی است که افراد با فاصله بیشتر و به‌تنهایی در آن به‌سرمی‌برند. حتی فاصله نشستن افراد در پارک‌ها بیشتر شده و این وضعیت افراد را بیشتر به سمت فردگرایی می‌برد. فقدان چنین فضایی آسیب‌های روحی زیادی به افراد وارد می‌کند. مشکل دیگری که در دوران کرونا وجود دارد، مسئله سلامت روان است. به همین دلیل برای بازسازی ذهن و روان، باید از همین حالا، به فکر دوران پساکرونا بود و شرایط آسان‌تری برای کمک کردن به دیگران فراهم کرد. در دوران کرونا نوع آسیب وارد شده به افراد و همچنین میزان درآمد و… با یکدیگر متفاوت است. بررسی‌ها نشان می‌دهد، تأثیر کرونا بر اقشار اقتصادی پایین، همراه با آسیب‌های روان بیشتری بوده است. ترس از بیماری کرونا با طبقه اجتماعی افراد و موقعیت اجتماعی و اقتصادی آنها ارتباط دارد، یعنی ترس برای گروه‌های کم‌درآمد به‌دلیل موقعیت اجتماعی آنها بیشتر است، چرا که این گروه به‌ویژه در ماه‌های ابتدایی شیوع، مجبور بودند در دوران قرنطینه برای معیشت‌شان از خانه خارج شوند. بنابراین استرس، اضطراب و حتی وسواس برای این گروه بیشتر از گروه‌های دیگر می‌تواند رخ دهد. این در حالی است که برخی از این افراد حتی قدرت خرید ماسک نداشتند.

متخصصان حوزه روان چند راهکار برای مقابله با وسواس فکری – عملی پیشنهاد می‌دهند:

تن‌آرامی: اختلال وسواس برای افراد با نشانه‌های ترس و اضطراب همراه است که در بسیاری از مواقع به شکل یک مشکل جسمی خودش را نشان می‌دهد. مثل تنفس تند، گردش سریع خون ، سرعت در ضربان قلب و…  به همین دلیل لازم است قبل از هر کار، زمینه‌ آرامش جسم فراهم شود.
 
خودگویی مثبت: افراد هر روز با خود بگویند که من می‌توانم افکار وسواس را کنار بگذارم.
 
مواجهه: زمانی که فرد مورد حمله افکار مزاحم قرار می‌گیرد و دچار اضطراب و ترس می‌شود، بهتر است، با تنفس عمیق و شل کردن عضلات آرام بگیرد و ترس و اضطراب به‌خود راه ندهد.
 
تکنیک تأخیر فکر: باید برای ذهنتان وقتی تعیین کنید و از افکارتان بخواهید که در زمان دیگری به سراغتان بیایند و هر بار این روش را تکرار کنید.
 
مصرف دارو: در بسیاری از موارد بهتر است افراد برای درمان به روانپزشک مراجعه کنند، گاهی منشأ افکار وسواسی، نارسایی‌ در سیستم عصبی  است که با مصرف دارو به وضع طبیعی برمی‌گردد.

تفاوت ترس با اضطراب و استرس و تکنینک های مدیریت هیجان

در این مقاله به بیان تفاوت ترس و اضطراب و استرس می پردازیم. این واژگان و تعابیر ممکن است اشتباها با هم هم معنا در نظر گرفته شوند.

ترس، هیجانی طبیعی است که علت آن عینی، قابل مشاهده و قابل اندازه‌گیری است.

برای مثال ما از دیدن یک مار یا یک گرگ درنده در فاصله دو متری خود می ترسیم. و این هیجان، لازمه سلامت حیات ماست؛ اگر نترسیم؛ می مانیم تا گرگ ما را بخورد یا مار نیشمان بزند.

ترس

تنها زمانی غیرعادی است که در کارکردهای مهم زندگی مثل تحصیل، اشتغال و روابط عاطفی اختلال ایجاد کند.

همچنین وقتی که باعث یک رنج معنادار در زندگی ما بشود. و احساس یک ناراحتی جدی داشته باشیم.

فرض کنید ما در باغ وحش هستیم و می خواهیم از قفس یک شیر بازدید کنیم. اگر با دیدن شیر دچار ترس شویم و پا به فرار بگذاریم، بی تردید این ترس طبیعی نیست.

در روان شناسی به  چنین ترس غیرمنطقی، فوبیا می گویند. 

اضطراب

گونه ای از نگرانی و تشویش است که حالتی مبهم دارد. و علت آن به طور دقیق مشخص نیست.

اضطراب بیشتر آینده نگر است؛ یعنی موضوع نگرانی ما مربوط به یک رویدادی در آینده است. اما در استرس معمولا سوژه ما مربوط به اینجا و اکنون است. یعنی ما غرق در رویداد هستیم.

استرس

زمانی در ما شکل می گیرد که خواسته ها و انتظارات محیطی یا درونی فراتر از توان، امکانات، منابع و مهارت های ما باشد.

در این وضعیت ما دچار حالتی به نام استرس می شویم.

استرس سه سطح دارد. استرس کمینه، استرس نرمال یا طبیعی و استرس بیشینه.

وقتی که ما استرس بسیار کمی داریم، در واقع صورت مساله را پاک کرده ایم.

برای مثال فرض کنید شما هفته آینده امتحان کنکور دارید و اصلا تلاشی نمی کنید که برای آزمون آماده شوید.

برعکس شما دوستتان از استرس زیاد و آسیب رسان رنج می برد. یعنی برای مثال وقتی که امتحان دارد، از سردرد گرفته تا تهوع و معده درد و بیرون روی، همه را تجربه می کند.

در کنار شما دوست دیگری است که استرس نرمال دارد.

استرس نرمال، استرسی است که ما را در رسیدن اهدافمان یاری می دهد. و سبب می شود به حل مساله روی بیاوریم.

او با برنامه ریزی دقیق و تقسیم بندی کتاب خود را برای امتحان آماده می کند ؛ از این رو استرس طبیعی دارد.

چگونه با تکنیک های طلایی هیجاناتمان را مدیریت کنیم؟

گاهی لازم است تفکراتمان را اصلاح و دستکاری کنیم تا ترس و استرس و اضطرابمان فروکش کند.

برای این کار، تکنیک هایی وجود دارد که برخی از آن ها در پی می آید.

تکنیک پرسش های سقراطی

این تکنیک، تکنیک بسیار مفیدی است.

فرض کنید که شخصی دارای اضطراب است. و فکر می کند در یک جلسه، همه توجه ها و نگاه ها به سمت اوست.

به چنین کسی گفته می شود در چنین جلسه ای حاضر شود و نام افرادی را که در طی جلسه 6 دانگ حواسشان به او بوده، لیست کند و بیاورد.

نتیجه در اغلب اوقات جالب است.

پس از ثبت اتفاقات، روشن می شود که اثری از توجه بیش از اندازه یا مسخره کردن نبوده یا این موضوع بسیار ناچیز و قابل چشم پوشی بوده است.

برای آن آمار ناچیز هم از او پرسیده می شود: آیا ما می توانیم جلوی مسخره کردن این تعداد را بگیریم؟

آیا ممکن است کسی سخنرانی کند و همه راضی باشند؟

چند نفر را می شناسی که همه همه از سخنرانی شان راضی باشند؟

نام ببر و معمولا یکی دو نفر بیشتر نام برده نمی شود. و خود شخص به این نتیجه می رسد که افکارش نرمال نبوده است و قرار نیست همه سوت و کف و هورا برای ما بکشند.

تکنیک پیکان رو به پایین

در این تکنیک ما اتفاقی را که می ترسیم رخ دهد، می نویسیم.

مثلا با خود فکر کنید ممکن است در سخنرانی تپق بزنم و فکر کنید که در این صورت چه اتفاقی می افتد.

سپس یک فلش رو به پایین بزنید و بنویسید:  چند نفر به من می خندند؛ فلش بعدی، آنها را دعوت به سکوت می کنم و سعی می کنم اوضاع را مدیریت کنم.

فلش بعدی، سکوت برقرار می شود. فلش بعدی، جلسه تمام می شود.

فلش بعدی، آیا اضطراب من نرمال بود؟

و در نهایت به این نتیجه می رسید که خیر!

در واقع بیشتر اوقات پس از اجرای این تکنیک، متوجه می شویم که در دنیای واقعیت اغلب رویداد وحشتناکی رخ نمی دهد.

تکنیک مواجهه یا غرقه سازی

این تکنیک معمولا بعد از دیگر تکنیک های دیگر اجرا می شود و بهترین و آخرین تکنیک برای اختلالات اضطرابی است.

تکنیک غرقه سازی برای ترس از دست دادن عزیزی یا یک جایگاه شغلی و مواردی از این دست به کار می رود.

در واقع  ما با عامل ترس مواجه می شویم و ترسمان را می پذیریم. نمی گوییم که نه من نمی ترسم.

می گوییم: این شرایط وجود دارد و من می ترسم و با واقعیت روبرو می شویم.

ترسیدن و قرار گرفتن در موقعیت و خارج شدن از آن، اثر درمانی دارد.

ما در این وضعیت به شخص می گوییم: چشمت را ببند و آن اتفاق آسیب رسان را که باعث وحشت تو شده، در بدترین شکل ممکن تجسم کن و سپس اضطراب او را به اوج می رسانیم و اوج داستان را 8 الی 12بار تکرار می کنیم.

پس از این تعداد تکرار، اضطراب شخص حداقل 50درصد کاهش پیدا می کند و دچار خوگیری با عامل اضطراب می شود و محرک اضطراب برایش به شکل یک امر عادی و معمولی درمی آید.

گفتنی است که اجرای این تکنیک ها بایستی زیر نظر روان شناس آموزش دیده باشد و به منظور جلوگیری از کاربست اشتباه، از اجرای خودسرانه آن باید پرهیز شود.